|
من روزی را انتظار می کشم که تو نباشی
حتی اگر خودم نباشم...
تمام بازار را زیر و رو کردند تا آینه و شمعدانی دلخواهشان را پیدا کنند. یک روز تمام وقت گذاشتند تا بالاخره به نتیجه رسیدند. دختر نگران بود شاید از اینکه قرار بود یک زندگی جدید را آغاز کند آن هم با مرد آرزوهایش... داماد آینه و شمعدانی را با احتیاط به طرف ماشین آورد. دختر هنوز به آرزوهایش فکر می کرد که ناگهان آینه به در ماشین برخورد کرد و شکست. دلشان هری ریخت پایین. حس بدی بود برای هردوتایشان... زندگی مشترکشان را آغاز کردند. هر دو کار می کردند. دختر خبرنگار بود و پسر نظامی! به هم عشق می ورزیدند... شش ماه گذشت. دختر دلتنگ پدر خدابیامرزش شد از شوهرش خواست تا تعطیلات عید با هم بروند سر خاک پدر... سفره هفت سین را با سلیقه چید. خانه را مرتب کرد. بهترین غذایی که بلد بود درست کرد. همه جا را گردگیری گیری الا آینه و شمعدان را. از آن روز به بعد هروقت چشمش به آینه و شمعدان می افتاد آن روز می آمد جلوی چشمش. احساس می کرد از اول هم دختر خوشبختی نبوده. به ساعت نگاه کرد. هنوز شوهرش نیامده بود. آنها روزی ۲ ساعت همدیگر را می دیدند... سال تحویل شد. اما قولی که شوهر داده بود عملی نشد. خرج زندگی زیاد بود. دختر اما دلش برای پدرش تنگ شده بود... شب دعوایشان شد. دختر بهانه می گرفت. خودش را می کوبید به در و دیوار ... فحش می داد... سومین روز از عید بود. مرد صبح زود رفت سر کار. یک ساعت بعد دختر تماس گرفت و با صدای گرفته گفت: با لباس عروس آمده ام با لباس عروس هم می روم... مرد اعتنایی نکرد... حتما دلش برای پدرش تنگ شده... سال دیگر می برمش شهرستان سر خاک پدرش... دو ساعت بعد... خبر تلخ خودکشی خبرنگار ایپنا دختر ۲۷ ساله ای که تنها شش ماه از ازدواجش می گذشت روی تلکس خبرگزاری ها جاگرفت... دختر جوان در حالی که لباس عروسی اش کنار پهن بود با پیچیدن طناب به دور گردنش خودکشی کرد... او از اول هم دختر خوشبختی نبود...
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست مرا فتاد دل از ره تو چه افتادست میان او که خدا آفریده است از هیچ دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست به کام تا نرساند مرا لبش چون نای نصیحت همه عالم به گوش من بادست گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی اساس هستی من زان خراب آبادست دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون ... مرا بسی یادست!
|
About![]()
راه نمی روم که می دوم. خسته نمی شوم که این راه خاکستری هم باشد در مقصدش تو ایستاده ای! Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 Links
ساز دهنی
مصطفی مستور |