تبليغاتX
ورود ممنوع

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


ورود ممنوع

 من روزی را انتظار می کشم که تو نباشی

حتی اگر خودم نباشم...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1385/10/24ساعت17:8توسط سمیه | |

 

تمام بازار را زیر و رو کردند تا آینه و شمعدانی دلخواهشان را پیدا کنند. یک روز تمام وقت گذاشتند تا بالاخره به نتیجه رسیدند. دختر نگران بود شاید از اینکه قرار بود یک زندگی جدید را آغاز کند آن هم با مرد آرزوهایش... داماد آینه و شمعدانی را با احتیاط به طرف ماشین آورد. دختر هنوز به آرزوهایش فکر می کرد که ناگهان آینه به در ماشین برخورد کرد و شکست. دلشان هری ریخت پایین. حس بدی بود برای هردوتایشان... زندگی مشترکشان را آغاز کردند. هر دو کار می کردند. دختر خبرنگار بود و پسر نظامی! به هم عشق می ورزیدند... شش ماه گذشت. دختر دلتنگ پدر خدابیامرزش شد از شوهرش خواست تا تعطیلات عید با هم بروند سر خاک پدر... سفره هفت سین را با سلیقه چید. خانه را مرتب کرد. بهترین غذایی که بلد بود درست کرد. همه جا را گردگیری گیری الا آینه و شمعدان را. از آن روز به بعد هروقت چشمش به آینه و شمعدان می افتاد آن روز می آمد جلوی چشمش. احساس می کرد از اول هم دختر خوشبختی نبوده. به ساعت نگاه کرد. هنوز شوهرش نیامده بود. آنها روزی ۲ ساعت همدیگر را می دیدند... سال تحویل شد. اما قولی که شوهر داده بود عملی نشد. خرج زندگی زیاد بود. دختر اما دلش برای پدرش تنگ شده بود... شب دعوایشان شد. دختر بهانه می گرفت. خودش را می کوبید به در و دیوار ... فحش می داد...

سومین روز از عید بود. مرد صبح زود رفت سر کار. یک ساعت بعد دختر تماس گرفت و با صدای گرفته گفت: با لباس عروس آمده ام با لباس عروس هم می روم... مرد اعتنایی نکرد... حتما دلش برای پدرش تنگ شده... سال دیگر می برمش شهرستان سر خاک پدرش...

دو ساعت بعد... خبر تلخ خودکشی خبرنگار ایپنا دختر ۲۷ ساله ای که تنها شش ماه از ازدواجش می گذشت روی تلکس خبرگزاری ها جاگرفت... دختر جوان در حالی که لباس عروسی اش کنار پهن بود با پیچیدن طناب به دور گردنش خودکشی کرد... او از اول هم دختر خوشبختی نبود...

+نوشته شده در سه شنبه 1385/10/19ساعت15:18توسط سمیه | |

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست

مرا فتاد دل از ره تو چه افتادست

 

 

میان او که خدا آفریده است از هیچ

دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست

به کام تا نرساند مرا لبش چون نای

نصیحت همه عالم به گوش من بادست

گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست

اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

دلا منال ز بیداد و جور یار که یار

تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست

برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ

کز این فسانه و افسون ...

مرا بسی یادست!

 

 

+نوشته شده در جمعه 1385/10/15ساعت12:1توسط سمیه | |