تبليغاتX
ورود ممنوع

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


ورود ممنوع

 

 

من...

عاشق او بودم و او...

عاشق او...

+نوشته شده در یکشنبه 1385/11/22ساعت12:11توسط سمیه | |

 

انگار آن روزها دوستی ها صمیمانه تر بود. موقعی که تو همشهری محله می نوشتم. با اینکه هر روز همدیگر رو می دیدیم ولی باز تا یکی چند روز نبود دلمون براش تنگ می شد. یه جورایی نگرانش می شدیم. همیشه دنبال یه فرصت می گشتیم تا دور از چشم سردبیر دور هم بشینیم و بگیم و بخندیم. کمتر به حاشیه ها توجه می کردیم! حالا چی... اون جمع گرم و صمیمی از هم پاشیده... حالا که دیگه سردبیری وجود نداره پس چرا حاشیه ها اینقدر برامون اهمیت پیدا کرده. تو جمع صمیمی ما هیچ کس وبلاگی نداشت تا به خاطر حذف کردن لینک دوستاش سرزنش بشه. دوستی ها عمیق بود. حرفهایی که تو دلمون بود. شعرهایی که می گفتیمو می نوشتیم بعد تو پیاده روهای خلوت راه می رفتیم و با صدای بلند برای هم می خوندیم. حالا دل نوشته هامون تو یه صفحه اینترنتی جا می گیرند و تمام دوستایی که یه روز تو پیاده رو برات دست می زدند و تشویقت می کردند با انواع و اقسام اسم های مستعار برات پیغام می ذارن. حرفهای نامربوط می زنن. تهدید می کنن. تیکه می ندازن...

دوستی هامون کمرنگ شده. لعنت به هر چی وبلاگ!!

+نوشته شده در جمعه 1385/11/06ساعت11:6توسط سمیه | |